آیینه ی نارسیس

14 05 2008

روایتهای متفاوتی از نارسیس در اساطیر یونانی نقل شده. در روایت اوید اینچنین آمده:

اکو الهه ی زیبارویی که شیفته ی صدای دلنشین خود بود دل در گرو نارسیس می نهد اما این جوان مغرور توجهی به او ندارد.یک روز که نارسیس برای شکار گوزن عازم جنگل می شود اکو او را مخفیانه دنبال می کند.اکو می خواهد نام نارسیس را فریاد بزند اما قادر به این کار نمی شود تا اینکه نارسیس متوجه صدای پایی شده و فریاد می زند: «چه کسی آنجاست؟» اکو در جواب فریاد او را تکرار می کند: «چه کسی آنجاست؟» و این ادامه می یابد تا سرانجام اکو خود را به نارسیس نمایانده و به سمت او می شتابد اما نارسیس خود را کنار کشیده و از اکو می خواهد تا او را به حال خود رها نماید. اکو تا پایان عمر دلشکسته و اندوهگین از عشق ناکام خود ذره ذره تحلیل می رود تا اینکه از او چیزی جز صدایش باقی نمی ماند.

نارسیس تشنه می شود و برای نوشیدن آب به کنار رود می رود. تصویر خود را در آب می بیند و از ترس اینکه مبادا خدشه ای به صورت انعکاس یافته ی او در آب ایجاد شود دست خود را درون آب نمی برد و سرانجام همانگونه که شیفته وار به تصویر خود می نگرد به تدریج از شدت تشنگی جان می سپرد و از محل مرگ او گل نرگس سر بر می آورد.

نارسیس و اکو اثر جان ویلیام، ۱۹۰۳

هنرمند و طراح فرانسوی٬ ماتیو لوهانور٬ با الهام از این اسطوره ی باستان آیینه ای طراحی کرده که آنرا آیینه ی نارسیس نامیده. این آیینه از یک کاسه ی بزرگ حاوی آب ساخته شده است.به محض اینکه فردی برای دیدن تصویر خود به این آیینه نزدیک می شود یک سنسور با تحریک کاسه ی داخلی باعث می شود قسمت داخلی آن شروع به چرخش نموده و تصویر انعکاسی را به لرزش و اعوجاج در می آورد.

سایر طرحهای این هنرمند را می توانید در اینجا ببینید.

منابع: ویکی پدیا و Neatorama

|+| خوراک من

Advertisements




حافظ و دیوارنوشته ای در شیکاگو

5 12 2007

این عکس زیبا رو امروز در بالاترین دیدم.ظاهرآ ترجمه ای از یکی از شعرهای حافظ است که روی دیواری در شیکاگو نوشته شده.اما چند نفر از کاربران تیزبین بالاترین از جمله شانون تحقیقات گوگلی به عمل آوردند و کاشف به عمل آمد آقای مترجم آمریکایی به نام دانیل لادینسکی بیشتر به بیان تفاسیر خود از اشعار حافظ می پرداخته تا ترجمه ی آنها.پس به دنبال اصل شعر فارسی نباشید.

hafez

شانون در قسمت نظرات میگه: «دوستان عزيز اين اشعار از حافظ نيست در واقع اين اشعار از دانيل لدينسکي است که يک سفر روحاني با ديوان حافظ داشته و از سرچشمه حافظ الهام گرفته و خود دانيل اين اشعار را از حافظ ميداند اما اين اشعار از ديوان حافظ ترجمه نشده»

تصور می کنم کردیت اصلی این عکس هم به این وبلاگ مربوط میشه.





معماری جالب کتابخانه

1 12 2007

کتابخانه های عمومی کاردیف و کانزاس سیتی از معماریهای بدیعی به سبک سورئال برای جلب مخاطبین استفاده کرده اند.کتابخانه ی کانزاس در یک نظر سنجی از مردم خواست تا کتابهای تاثیرگذار در فرهنگ شهر کانزاس سیتی را انتخاب کنند تا از آنها برای طراحی ساختمان کتابخانه استفاده شود.کتابخانه ی کاردیف هم تا آماده شدن ساختمان جدیدش از ایده ی مشابهی استفاده کرده است.عکسهایی از این دو کتابخانه را ببینید:

418008212_d0e12b86c9

ادامهٔ مطلب »





همنوایی شبانه ارکستر چوبها

21 10 2007

«همنوایی شبانه ارکستر چوبها» را خواندم و بسیار به دلم نشست. به نظرم یکی از بهترین آثار ادبیات معاصر فارسی است:

«تاریخچه اختراع زن مدرن ایرانی بی شباهت به تاریخچه اختراع اتوموبیل نیست. با این تفاوت که اتومبیل کالسکه ای بود که اول محتوایش عوض شده بود ( یعنی اسب هایش را برداشته به جان آن موتور گذاشته بودند) و بعد کم کم شکلش متناسب محتوا شده بود و زن مدرن ایرانی اول شکلش عوض شده بود و بعد، که به دنبال محتوای مناسبی افتاده بود، کار بیخ پیدا کرده بود.(اختراع زن سنتی هم، که بعدها به همین شیوه صورت گرفت، کارش بیخ کمتری پیدا نکرد). این طور بود که هرکس، به تناسب امکانات و ذائقه ی شخصی، از ذهنیت زن سنتی و مطالبات زن مدرن ترکیبی ساخته بود که دامنه ی تغییراتش گاه، از چادر بود تا مینی ژوپ. می خواست در همه ی تصمیم ها شریک باشد اما همه ی مسئولیت ها را از مردش می خواست. می خواست شخصیتش در نظر دیگران جلوه کند نه جنسیتش اما با جاذبه های زنانه اش به میدان می آمد.
مینی ژوپ می پوشید تا پاهایش را به نمایش بگذارد اما، اگر کسی به او چیزی می گفت، از بی چشم و رویی مردم شکایت می کرد. طالب شرکت پایاپای مرد در امر خانه بود اما در همان حال مردی را که به این اشتراک تن می داد ضعیف و بی شخصیت قلمداد می کرد. خواستار اظهار نظر در مباحث جدی بود اما برای داشتن یک نقطه نظر جدی کوششی نمی کرد.از زندگی زناشوییش ناراضی بود اما نه شهامت جدا شدن داشت نه خیانت. به برابری جنسی و ارضای متقابل اعتقاد داشت اما، وقتی کار به جدایی می کشید به جوانی اش که بی خود و بی جهت پای دیگران حرام شده بود تاسف می خورد.»

صفحه ی 86

همنوایی شبانه ارکستر چوبها

کتاب حکایت حال یک روشنفکر مصیبت زده ی ایرانی است که کوچ وطن گفته و ساکن اتاقی زیر شیروانی در ساختمانی قدیمی در پاریس است که ساکنانش را چند فرانسوی و ایرانی تبعیدی تشکیل می دهند.

«برای من که همه ی عمرم را در نیمکره ی شرقی زمین با ساعت نیمکره ی غربی زندگی کرده بودم, شب که می شد طبقه ی ششم این ساختمان سیاره ی کوچکی بود که تنها ناخدایش من بودم و از این بابت هیچ کس هم شکایتی نداشت.»

صفحه ی 13

در بسیاری از موارد با راوی داستان احساس همذات پنداری کردم.اگر فرصت کتابخوانی دارید پیشنهاد می کنم این کتاب رضا قاسمی را از دست ندهید.

پیوندها:

‹همنوايی شبانه ارکستر چوبها› در ویکی پدیای فارسی (این صفحه را خودم ساختم)

خلاصه داستان ‹همنوايی شبانه ارکستر چوبها› در بی بی سی

‹همنوايی شبانه ارکستر چوبها’، رمانی فراسوی مرزهای واقعيت

گفتگوی رادیو زمانه با رضا قاسمی